ذبيح الله صفا
1403
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
اى فلك راز كسى از تو چسان بگشايد * روز و شب قفل مه و مهر زدى بر در خويش گشت گويا ز خط جام سوادم روشن * كه سيهمست شدم از ورق دفتر خويش نمك شور جنون سوختهيى بشناسد * كه چو قمرى شنود ناله ز خاكستر خويش دل خورشيدضميران نكشد منت مى * هست سرگرمى اين طايفه از ساغر خويش بسكه از طالع پست است مكدر ثابت * معنى مهرهء گل يافته از اختر خويش * لباس سبز در بر كرد سرو من برعنايى * برآمد آفتاب طالعم از چرخ مينايى به خود مىبالد از لطف بدن پيراهن سبزش * ندارد اينهمه آب زمرد گلشنآرايى بهار بادهء گلگون شود از سبزهء مينا * تن او را لباس سبز در چشم تماشايى شد از رخت زمردرنگ افزون آب و تاب او * اگرچه مىبرد زنگار از آيينه زيبايى نمىپوشم نظر از جامهء آن شاخ گل يك دم * كه افزون مىشود از سبزه ديدن نور بينايى تواند يافت اقبال سكندر حسن او ثابت * كه خواهد كرد آن مه در لباس سبز دارايى * تا چند رو بعالم صورت كند كسى * آيينهسان نگاه بحيرت كند كسى جايى كه چون نماز سفر عمر كوتهست * بى جا بود كه ذكر اقامت كند كسى اين ظلم ديگرست كه آن تيغ آبدار * فرصت نمىدهد كه شكايت كند كسى عكس رخ تو آينه را رو نمىدهد * تسكين خاطرش بچه صورت كند كسى انداز مهر و كين تو پر بىنهايتست * شكر كدام جور و عنايت كند كسى 122 - آفرين لاهورى « 1 » فقير الله لاهورى متخلص به « آفرين » از شاعران سدهء دوازدهم هجرى
--> ( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : * سرو آزاد ، ص 205 - 207 . -